خرید بک لینک

درباره سایت

شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

امکانات وب

نه رفیق و دوست داری نه به کس دلی سپاری نه به انتظار یاری نه لبی به می گذاری نه لبی ز دلداری نه به انجمن درایی غم بیهوده سرایی چنین افسرده چرایی پی زندگی نیایی من به روز جوانی دل به یار خود بستم او مرا زخود جدا کرد سنگی زد شکستم او به جوهر سیاهی خط کشید به روزگارم که فزون ز بیست سال است گریه ی زار و زارم من به کنج محنت خویش از همه خلق گسستم دل خود به بند کردم نرود کنون نشستم حال من چرا پرسی؟ بوسه ی مرگ مشتاقم من دوان از پی وی مرگ نمی آید سراغم

برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 2:35

شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند گره گره بسته ام به نوای رفته و امید ریخته ی چکاوک.که از روی شمعدان های نقره واپسین قطره های منجمد شدههنوز از آن روشنی که آن نیمه شب در میان پیوند تن هایمانکرم ها چشمدار کرد پرده بردارم.این رستگاری پریانی است که تشنگی شان با شبنم های نشسته بر برگ ها فرو می نشیند.تا کفه ی ها نامیزان درشتی آجر و ظرافت سنگریزه هابه همسنگی رستن شفیره هایی باشد که برای فرش ابریشم نیستند.و روی پوشیدگی های زمین ناهموارمن و تو به عریانی تازه زاده شدگان غنوده ای

برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 2:35

این که من سزاوار تو نیستم نیزه ی سردیست که در گوشم می زند که سراپایم تهی از شایستگی برای خوشبختی است اینکه دوست داشته شوم لیاقتی می خواهد که من ندارم عرضه ای می خواهد که میان شعر گفتن برای حس دلتنگی ام نیست که لابلای جسارت به بی عفتی تعبیر می شود که در میان سکوت و خواب بودم های زودهنگامت گم می شود که اعتراف به خواستن این است که من گم شود و تقلای اینکه زیر هزار ستون از درد ناله دار باشم. و من ستاره ای است که تنها نورش مانده است

برچسب: نویسنده: متین رضوانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 2:35

صفحه بندی