نه رفیق و دوست داری نه به کس دلی سپاری نه به انتظار یاری نه لبی به می گذاری نه لبی ز دلداری نه به انجمن درایی غم بیهوده سرایی چنین افسرده چرایی پی زندگی نیایی من به روز جوانی دل به یار خود بستم او مرا زخود جدا کرد سنگی زد شکستم او به جوهر سیاهی خط کشید به روزگارم که فزون ز بیست سال است گریه ی زار و زارم من به کنج محنت خویش از همه خلق گسستم دل خود به بند کردم نرود کنون نشستم حال من چرا پرسی؟ بوسه ی مرگ مشتاقم من دوان از پی وی مرگ نمی آید سراغم
برچسب:
نویسنده: متین رضوانی
برچسب:
نویسنده: متین رضوانی
این که من سزاوار تو نیستم نیزه ی سردیست که در گوشم می زند که سراپایم تهی از شایستگی برای خوشبختی است اینکه دوست داشته شوم لیاقتی می خواهد که من ندارم عرضه ای می خواهد که میان شعر گفتن برای حس دلتنگی ام نیست که لابلای جسارت به بی عفتی تعبیر می شود که در میان سکوت و خواب بودم های زودهنگامت گم می شود که اعتراف به خواستن این است که من گم شود و تقلای اینکه زیر هزار ستون از درد ناله دار باشم. و من ستاره ای است که تنها نورش مانده است
برچسب:
نویسنده: متین رضوانی